Wednesday, December 14, 2005
یک بشر و این همه شر!
نتیجه اینکه احمدی نژاد با کارهایی که میکند نه تنها گند زده به ایران -طوریکه هر روز باید منتظر یک اتفاق ناگوار باشیم- بلکه دیگر ایرانیهای خارج از کشور هم از شر این موجود در امان نیستند.
حالا انصاف داشته باشید و بگویید شرکت در انتخابات عاقلانهتر بود یا تحریم؟
Wednesday, November 16, 2005
آسوده بخوابید، خبری نیست
اول اینکه یک مامور نیرویانتظامی بعد از بازی پیروزی – ملوان و جلوی چشم خبرنگاران، با یک عکاس ورزشی طوری مهرورزی کرده که فعلا آن بنده خدا در بیمارستان بیهوش است.
با اینکه تمام شاهدان مشخصات فرد ضارب را با این جزییات که لباس نیروی انتظامی پوشیده و پوتین به پا داشته اعلام کردند، فرمانده نیروی انتظامی در ورزشگاه آزادی گفت: "مامور ما این کار را نکرده"
دوم اینکه بیش از پنجهزار کتاب حقوقی و سیاسی در جریان آتشسوزی کتابخانه دانشکده حقوق تهران سوخت.
البته این حادثه هیچ ربطی به نقض حقوق شهروندان و بسته شدن فضای سیاسی ندارد، اما نمیدانم چرا با شنیدن این خبر یاد آن فیلمی افتادم که نازیها؛ کتابها را جمع میکردند و یکجا میسوزاندند. فکر کنم اسمش فارنهایت (نمیدونم!) درجه بود.
سوم اینکه محمد علی ابطحی یک جوک بامزه نوشته:
" کسی را با خانمی در خیابان گرفتند، از او پرسیدند این خانم کیست؟ گفت تا وقتی دستش در دست من بود آقای سرابی بود. حالا نمی دانم!"
چهارم اینکه لطفا برای آن عکاس بیگناهی که الان در بیمارستان بیهوش است دعا کنید تا حالش خوب بشود.
خدایااااااااااااااا چرا؟
| 10:12 PM
Tuesday, November 15, 2005
خاتمی دوستت دارم
راستش از این برخورد زشت هم حقارت و حسادت صداوسیما معلوم بود، هم تفاوت خاتمی و احمدینژاد.
به کوری چشم بعضیها بعد از هشت سال باز هم میگویم: «خاتمی دوستت دارم!».
ضمنا در روزی که خاتمی در وین از گفتگوی تمدنها صحبت میکرد، احمدینژاد از ترس اینکه در تونس به خاطر حرفهایی که درمورد اسراییل زده بود حالش را بگیرند، سفرش را لغو کرد.
وزیرخارجه هم که هنوز بین اِِ و آ گفتن سرگردان است، دلیل لغو این سفر را پایین بود سطح اجلاس دانست.
بیدلیل نیست که جوادی آملی در دیدار با آقای پرزیدنت گفته: "دروغ نگویید، حتی به حیوانها!"
راستی مدتی است که روزنامه کیهان ورزشی هر روز از قول یکی از مربیانی که به احمدینژاد رای داده مینویسد "مربی تیم ملی در جامجهانی باید ایرانی باشد".
رییس فدراسیون فوتبال نیز ساعت 5 صبح به وقت مالزی در برنامه 90 شرکت کرد و در پاسخ منتقدان گفت: "مگر ما نژاد پرست هستیم؟"
حدس من این است که احمدینژادیها دنبال کسی هستند تا در جامجهانی دعای فرج بخواند و دیوید بکام را هم مسلمان کند. خوب برانکو بدبخت که این کاره نیست، پس باید برود تا مایلی کهن که هم ریش دارد و هم نماز میخواند بشود مربی تیم ملی.
به همین سادگی!
| 11:05 PM
Monday, November 07, 2005
حکومت نظامی، هر روز بهتر از دیروز
مثل اینکه وزیران نظامی برای تشکیل دولت امام زمان کم بود، حالا دارد زندانبان ها را هم استاندار میکند. بعید نیست چند روز دیگر هم قاضی مرتضوی با حکم احمدینژاد بشود رییس فدارسیون فوتبال!-البته با حفظ سمت{های} قبلی.
به نظر من همه این دست و پا زدنهای احمقانه (تشکیل دولت نظامی) برای ایجاد آمادگی در برابر حمله احتمالی امریکاست تا به خیال خودشان بتوانند کشور را در شرایط بحرانی اداره کنند. غافل از اینکه اگر امریکا حمله کند دیگر استانی نمیماند که زندانبان بخواهد.
مگر موشک قارهپیما شوخی دارد؟
آزادی هست، ظرفیتش نه!
البته منظورم از «بعضی» فرد خاصی نیست، بلکه این بیظرفیتی مشکل خیلی از آنهاست که سالها در فضای آکنده از ترس و اضطراب داخل زندگی کرده و ناچار قبل از کشیدن، نوشتن یا گفتن هر چیزی مجبور بودند اول در موردش فکر کنند و بعد اقدام.
حالا همین افراد وقتی به جامعه آزاد و دموکراتیک خارج کوچ کنند چون دیگر ترس گذشته را ندارند، به اشتباه تفکر قبل از کارهایشان را هم فراموش کرده و شروع میکنند به گندزدن به آزادی (بیان)، تا جایی که میتوان به جرات در موردشان گفت ظرفیت آزادی را ندارند.
تازگی هم چند نفر از این بیظرفیتها در وبلاگستان شروع کردند به سوء استفاده از محیط آزاد و ابزار در دستشان و کار را به جایی رساندند که به جای انتقاد از یک فکر یا رفتار، خیلی بیپروا فحش میدهند و شخصیت مخالفانشان را به لجن میکشند.
برایشان واقعا متاسفم. همین!
| 1:05 AM
Wednesday, October 26, 2005
خاطراتي از انتخابات (2)
این بار ریشم را اصلاح نکردم و با لباس معمولی از خانه آمدم بیرون. پوسترهای کروبی، لاریجانی، قالیباف، هاشمی و احمدی نژاد(سیاه و سفید) ظاهر شهر را مثل صفحه آگهی روزنامهها کرده بود. البته نوع تبلیغات کاندیداها بین مناطق جنوب و شمال شهر تفاوت محسوسی داشت و مثلا عکس قالیباف در محله مرفهین بیدرد کنار هواپیما بود و در مناطق فقیرنشین، کنار چند روستایی.
تقریبا تا 100 متری محل ستادِ مرکزی «اصلاحطلبان پیشرو» از عکس معین خبری نبود و فقط در چند قدمی آنجا بود که چشمم به جمالش روشن شد. در خود ستاد هم وضع بهتر از دیروز نشده بود که هیچ، شلوغ کردن و سر و صدای مسولین ستاد آنجا را کرده بود مثل کلاس بدون معلم یا شاید هم گله بدون چوپان.
روی میز جلو در(که هنوز هم بدون صاحب بود) تعدادی بیانیه دکتر معین پس از گفتن {بَ...له} به حکم حکومتی را گذاشته بودند تا اگر کسی دلش خواست یکی از آنها را بردارد و برود پی کارش. سیستم صوتی هم ظاهرا وجود داشت اما خفه و بدون صدا. مردم هم خیلی بی تفاوت از آنجا رد میشدند، بی آنکه بفهمند اینجا ستاد انتخابات یکی از کاندیداهای ریاست جمهوری است.
داخل شدم و سراغ رییس را گرفتم که از قضا همان آبدارچی دیروزی را نشانم دادند و گفتند ایشان را دکتر صدا کنید. رفتم پیش دکتر (ر) و گفتم اگر نیازی به همکاری دارید من حاظرم با ستاد همکاری کنم. گفت بروید پیش آقای (الف) و با ایشان هماهنگ کنید. نتیجه صحبت با آقای (الف) هم این شد که فهمیدم ستاد برنامه خاصی ندارد که هیچ تازه بدون صاحب هم هست، و باید خودم دست به کار شوم و نگذارم آزادی کشورم بیش از این به فنا برود.
آن روز سیستم صوتی را فعال کردم. برای جلب توجه مردم به ستاد، چند پوستر و پلاکارد بزرگ سفارش دادم. تابلویی در پیاده رو گذاشتم تا گزیده اخبار انتخاباتی روزنامهها و سایتهای اینترنتی را از فردا روی آن نصب کنم. چند نفر از جوانان رهگذر که به قیافهشان میخورد به درد کار تبلیغاتی بخورند را به داخل ستاد آوردم و از دکتر خواستم تا با استفاده از پول آنها را برای پخش تبلیغات بین مردم راضی کند. بعد که پوسترها از چاپخانه رسید آنها را بین همین تبلیغاتچیها تقسیم کردم و به هر کدامشان آدرس خیابانی را داده و یادشان دادم چطور پوستر را پشت شیشه مغازهها(با صحبت و جلب رضایت صاحب مغازه) و محلهای مناسب دیگر بچسبانند. کلی کار دیگر هم انجام دادم که به نظرم گفتنش ضرورتی ندارد.
به هر حال آن روز و روزهای بعد هم گذشت و من نفهمیدم آقای دکتر (ر) چه غلطی میکرد که دماغش را اینقدر بالا میگرفت و راه میرفت.
ادامه ندارد. با توجه به اینکه آخر داستان مشخص است، و ضمن اینکه اگر این خاطره ادامه پیدا کند ممکن است چند نفر از مسولین بلند پایه حزب مشارکت(سخنرانان روزهای بعد) قهوهای رنگ شوند! بیخیالِ خاطره نویسی از روزهای بعد میشوم.
پس بالا رفتیم رفتیم دوغ بود، پایین اومدیم ماست بود، قصهای که خواندید متاسفانه راست بود.
Monday, October 24, 2005
خاطراتی از انتخابات (1)
یکی از سوالات اساسی که بعد از خواندن خاطرات نیک آهنگ و و واکنشهای متفاوت دیگران برایم پیش آمده این است که این نقدها تا چه حد ضروری و به نفع جریانی است که (حداقل در ظاهر) قصد اصلاح وضع موجود را داشت، تا جریان مخالف آن؟
اگر از بعضی نام بردنهای نیکان که شاید حالت انتقام گیری دارد تا نقد بگذریم، من هم به این نتیجه رسیدم که این جریان اصلاحات حالا که دیگر دستش از همهجا بریده شده و در خواب زمستانی به سر میبرد باید نقد شود، آنهم خیلی جدی و در عینحال منصفانه.
البته نیک آهنگ هم در 99 درصد یادداشتهایش این نقد را خیلی خوب انجام داده و امیدوارم کارش را ادامه دهد تا بالاخره ما سینهزنهای این جماعت بفهمیم برای چه زیر پرچمشان سینه میزدیم؟
راستش من هم دل خوشی از این جبهه (یا حزب؟) مشارکت ندارم و برای نمونه خاطره همکاریام در هفته آخر انتخابات ریاست جمهوری را مینویسم تا شما هم بفهمید مشارکتیها که تازه گل سرسبد اصلاحطلبان هستند(یابودند؟) چقدر به خانهتکانی و استفاده از فکرهای مدرن و جدیدتر احتیاج دارند و ضعف تشکیلاتشان چقدر زیاد است.
داستان از جایی شروع شد که یک روز صبح (تقریبا یک هفته مانده به انتخابات) بلند شدم و بعد از پوشیدن لباس شیک و مرتب و اصلاح صورت! رفتم به ستاد مرکزی اصلاح طلبان پیشرو در شهر خودمان که جزء استراتژیک ترین شهرهای ایران است و اگر بیشتر در موردش بگویم میفهمید کجاست و من نمیخواهم بفهمید!
محل ستاد زمین یک خرابه در خیابان... بود که کفاش را موکت کرده بودند و سقفش هم چادر بود! (در همان خیابان بقیه نامزدها بجز رضایی و مهرعلیزاده بهترین ساختمان ها را برای ستادشان اجاره کرده بودند)
دم در ستاد هم میزی بود که صاحب نداشت و داخل آن هم چند نفر از مسولین (اکثرا ریش دار) نشسته بودند و روزنامه (اقبال) میخواندند و چایی میخوردند. کفشم را در آوردم تا بروم نزد آقایان ببینم چهگلی میخواهند به سرشان(و مان) بگیرند که تازه متوجه شدم زیر این سقف چادری پر است از پشههایی به اندازه «--اینقدر--» که در دستههای میلیونی برای خودشان تفریح میکنند.
بعد از سلام محترمانه و رسمی که جواب سردی داشت پرسیدم امروز برنامه خاصی ندارید؟
یکی از حضرات هم بعد از کلی تفکر گفت نه امشب که خبری نیست، شاید فردا آقای ... سخنرانی داشته باشد. اگر قطعی شد اطلاعیه میزنیم! (شاید هم توی دلشان گفتند تو رو سننه؟)
بعد گفتم اینجا چرا اینقدر پشه هست؟ اینجوری اگر فردا مراسمی هم باشه مردم فرار می کنند و کسی حاظر نیست بدنش سوراخ سوراخ بشه! چرا فکری نمیکنید؟
این بار ظاهرا بیشتر موی دماغ شده بودم که چند نفرشان اصلا محلی نگذاشتند و بالاخره یکی به حرف آمد و گفت مثلا چکار کنیم؟ این فصل سال همه جا پشه هست!
دیدم اینها خیلی پرت هستند، خواستم برگردم که یک دفعه از روی عصبانیت گفتم حداقل از یک حشره کش که میتونید استفاده کنید، اگر پول ندارید من بدم، یا اصلا من خودم یکی میخرم میارم! (و این بود اولین همکاری فکری من با ستاد اصلاحطلبان پیشرو!)
این دفعه حرفم به دکتر(رییس ستاد) بد جوری برخورد و با عصبانیت گفت لازم نیست، خودمان میخریم.
خواستم بدون خداحافظی برگردم که آقایی با کت و شلوار قهوهای و عینکی زشت که ریش بلندتری داشت و اول فکر میکردم آبدارچی است و بعدا فهمیدم رییس ستاد است صدایم کرد و گفت اگر مایلید همکاری کنید فردا صبح بیایید اینجا تا تقسیم مسولیت کنیم! (عجب برنامه ریزی ای!)
من هم گفتم باشه اگر کاری نداشتم میام و بعد از خداحافظی سرد تر از سلام، آمدم بیرون و با انبوه تبلیغات دیگر کاندیداها بمباران شدم. از سیدی گرفته تا کتاب و پوسترهای رنگی!
ادامه دارد...
| 2:34 PM
Saturday, October 22, 2005
اعتراف گیری با شکنجه
آن قصر که جمشيد در او جام گرفت
آهو بچه کرد و شير آرام گرفت
بهرام که گور میگرفتی همه عمر
ديدی که چگونه گور بهرام گرفت

یعنی صدام را شکنجه کردهاند، برای چه؟ اصلا در زیر این لباسهای شیک چه بدنی و با چند جای کبود، سوخته و بریده قرار دارد؟
این آثار شنکنجه در کف دست صدام، کار امریکاییهاست یا خود عراقیهایی که جز با مرگ صدام راضی نمیشوند؟
کاری ندارم صدام چقدر آدم کشته و چقدر به خود ما ایرانیها ظلم کرده، اما به نظرم شنکجه کردنش هم کار انسانی و درستی نیست. حالا چه برای اعتراف گرفتن باشد و چه برای مجازات اعمال گذشتهاش.
باید این بدبخت را برای عبرت دیگران در یک قفس شیشهای وسط شهر بگذارند تا هم خودش بفهمد چقدر ناتوان است وقتی قدرتی ندارد و هم برای بقیه دیکتاتورها درس عبرتی باشد.
قلبم میگوید دیکتاتورهای خودمان هم عاقبتشان همین است که بر سر صدام آمده، حالا چه مردم آنها را سرنگون کنند و چه امریکا که بیشتر به فکر منافع خودش است تا آزادی ما این کار را انجام بدهد.
حالا فرقش چیست؟ من که در هر دو صورت خوشحال میشوم!
| 3:20 PM
Wednesday, October 05, 2005
طرح ناجا برای تنبان ملت افشا شد
یک خانم مجری که سر تا پا مشکی پوشیده بود(البته تلوزیون من سیاه و سفید بود و شاید اشتباه کرده باشم اما حدس میزنم که مشکی پوشیده بود) در مورد لباسهایی که جوانان میپوشند اظهار تاسف میکرد و با قیافه حق به جانب از کارشناسان طراح لباس و پارچه میپرسید «چرا لباسهای مناسب و اسلامی که شیک و قشنگ هم باشد درست نمیکنید؟» (احتمالا منظورش از شیک بودن همان پالان گشاد خودش بود)
یک گزارش هم پخش کردند از لباس فروشیها و وضیعت پوشش دختران و پسران جوان که ظاهرا برای تهیه این قسمت از گزارش، دوربینی را در کیف مخفی کرده بودند و رفته بودند توی خیابان از عضو شریف ملت به پایین دزدکی فیلم میگرفتند. بیشتر توجهشان هم به ساق پای دخترها و آن جای شلوار پسرها بود؟!
بعد که دوربین مجری و کارشناس برنامه را در نمای باز نشان داد یک دفعه خشکم زد.
برداشته بودند دور میز انواع شلوار برمودا و گل گلی و چند مدل دیگر که مجری به آنها میگفت «پاره پوره» آویزان کرده بودند و تازه به در و دیوار هم چند تا مانتوی کوتاه چسبانده بودند تا فضای آنجا کاملا بشود مثل بعضی پشتبام ها که لباس را برای خشک کردن روی بند آویزان کرده اند.
بعد هم خانم مجری که باید کارشناس مسائل اجتماعی میبود تا چنین اظهار نظرهایی بکند، شروع کرد به انتقاد از شلوارهای برمودا و میگفت: "به خدا اگر خودمان تنبانهای متنوع درست کنیم کسی دیگر برمودا نمیپوشد، آن هم به قیمت 50 هزار تومان!"
ضمنا چند تا طرح و پیشنهاد دیگر که معلوم نبود از کجایش در آورده، داد و بالاخره هم خیلی جدی گفت "متاسفانه دیگر «هیچ» فروشگاهی پیدا نمیشود که یک خانم محجبه مثل من بتواند لباس اسلامی بخرد"! (طفلک! این را که گفت خیلی دلم برایش سوخت.)
از این حرفها که بگذریم حدس میزنم در روزهای آینده نیروی انتظامی طرح جدید(تر)ی را برای کنترل سفت و شلی خشتک مردم داشته باشد. به هر حال پیبردن به رابطه برنامههای صدا وسیما با بعضی اقدامات انقلابی خیلی هم سخت نیست.
| 7:09 AM
Tuesday, October 04, 2005
سیاست انگلیسی
- با اینکه هر روز دولت محترم از طریق بلندگوهای ملی برای تجمع در برابر سفارت انگلیس نیرو جمع میکند و مواد لازم برای تجمع را هم به اطلاع میرساند، این انگلیسیهای کافر حتی امت حزب الله را به چیز مبارکشان نگرفته و اعتراض هم نکردهاند.این یعنی سیاست انگلیسی که هر روز ملتهای بیچاره را بکشند توی خیابان و از کار و زندگی بیندازند و خودشان هم با خیال راحت کارشان را بکنند.
- یکی از کارشناسان بی نام و نشان سایت بازتاب هم گفته اگر در برابر امریکا کوتاه بیاییم سرنوشتمان میشود مثل صدام که برکنارش کردند.لطفا یک نفر از طرف من به محسن رضایی بگوید ترجیه میدهی موقعی که CNN تصویرت را پخش میکند امریکاییها دندانهایت را معاینه کنند یا شلوارت را بکشند روی سرت؟
| 7:10 AM





